تبليغاتX
دست نوشته های اقتصادی و فلسفی
هستم، پس می انديشم

{این مطلب را در سالگرد 16 آذر برای نشریه دانشجویی سیمیا در مشهد نوشتم، فکر می کنم گذاشتن آن در اینجا و بهره مندی از اظهارنظر دوستان و خوانندگان خالی از لطف نباشد}

صبح 16 آذر 88 - سر در دانشگاه تهران

16 آذر 32 و آن «سه قطره خون» اش یادآور خیزشی است که 56 سال است دانشگاه ها را در برابر استبداد و استعمار و استحمار به جنبش و تکاپو واداشته است. 16 آذر یادآور تحرکی است که در فضای خفقان آور پس از کودتای ننگین 28 مرداد، پویایی آزادیخواهان و تداوم حیات آزادیخواهی را فریاد می زد. غریو دلیرانه آن سه یار دبستانی در میان قهقهه فشنگها طنینی شد که پس از آن دانشجویان همواره در گوش خویش حس کرده اند و خونی شد در رگهای دانشگاه که حاصل آن «جنبش» دانشجویان تا به امروز بوده است، جنبشی که نه تابع زور شده است، نه مرید زر و نه اسیر تزویر.

حال در 56 امین سالگرد 16 آذر، سالی که باید آن را همراه با ثبت فاجعه ای دیگر در تاریخ دانشگاه دانست (حمله به کوی دانشگاه تهران در بامداد 25 خرداد) پرداختن به مقوله «جنبش دانشجویی» و بخصوص میراث خوارانی که به قصد مصادره به مطلوب آن گرد آمده اند را دارای اهمیت بسیار می سازد. اکنون جریانی می کوشد تا از 16 آذر مستمسکی برای توجیه مواضع خویش بسازد، توجیهی که این جریان لازم دارد تا اهداف حذف و طرد خویش را به یمن آن به انجام برساند. توجیهی که این جریان لازم دارد تا بجای جنبش، «آرامش گورستانی» را بر دانشگاه ها حاکم سازد، آرامشی که 56 سال است دانشجویان از دانشگاه سلب کرده اند!

* * *

اما مراد از «جنبش دانشجویی» که این روزها این همه میراث خوار پیدا کرده است چیست؟ لفظ «جنبش» به معنای تحرک است و «جنبش دانشجویی» نیز ناگفته پیداست که از تعلق این جنبش به دانشجویان حکایت دارد اما جنبش معطوف به هدف است، صحبت بر سر اینست که کدام هدف؟ جنبش در تلقی سیاسی به معنای فعالیت های جمعی و معطوف به آرمان های سیاسی – اجتماعی است، اما کدام هدف را باید بعنوان هدف جنبش بازشناخت؟

در کشورهایی که در آنها جامعه مدنی همچنان در حالت «جنینی» بسر می برد و ظرفیت تحمل نهادهای حاکمیتی آنچنان بالا نرفته است که احزاب و تشکل ها توان فعالیت آزادانه در حوزه عمومی بیابند، دانشگاه ها کارکردی اجتماعی یافته و محیطی برای فعالیت جریان های گوناگون شده اند.[1] بدین شکل از آغاز شکل گیری دانشگاه تا به امروز انواع و اقسام جریان های چپ و راست و نحله های گوناگون سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در دانشگاه نشو و نما داشته اند. البته دانشگاه ها هم به تبعیت از فضای بیرون دانشگاه ظرفیت محدودی برای تحمل جریان ها داشته اند و بر همین مبنا تشکل های رسمی همواره محدود بوده اند، اما ویژگی های محیط دانشگاه همچنان حداقل امکان فعالیت برای گروه های دیگر را فراهم می آورد و این «جریان» ها - تحت فشار-  بصورت «محفل» بحیات خویش ادامه داده یا با انتشار نشریه ای از موجودیت خویش دفاع کرده اند.[2]

صحبت بر سر اینست که در کشورهایی که جامعه مدنی در آنها در حالت «جنینی» بسر می برد و در نتیجه آن در جامعه «افراد» بصورت «انفرادی» در برابر قدرت «متراکم» دولت قرار می گیرند، دانشگاه ها بدلیل ظرفیت های فعالیت اجتماعی خاصیتی سیاسی پیدا می کنند و بدین گونه «جنبش دانشجویی» نقش موثرترین بازوی سیاسی جنبش های تحول خواه را بازی می کند.[3]

اما «جنبش دانشجویی» معطوف به چه هدفی است؟ این سوالی است که در برابر ادعاهای جریان های انحصارطلب و مدعی مالکیت جنبش دانشجویی، پرسیدن آن اهمیت صدچندان می یابد.

جنبش ها خاصیت جبهه ای دارند و اعم از انواع جریان ها هستند، با توجه به این نکته، در یک تقسیم بندی کلی می توان از دو تحرک گسترده در دانشگاه ها در حال حاضر نام برد، یکی تحرکات معطوف به حفظ وضعیت موجود است که از خود با نام «جنبش عدالتخواه دانشجویی» نام می برد و دیگری تحرکات معطوف به تغییر وضعیت موجود است که از آن می توان با نام «جنبش دموکراسی خواه دانشجویی» یاد کرد. دموکراسی خواهان معمولاً خود را عضو «جنبش دانشجویی» تعریف می کنند اما در واقع در بررسی جنبش دانشجویی قید این صفت بسیار مهم است، چراکه از بسیاری از ابهامات و کژتابی ها جلوگیری خواهد کرد.

همچنین تاکید بر این دوگانگی بسیار مهم است، چراکه تاکید صرف بر «جنبش دانشجویی» دقیقاً تاکید بر همان ابهامی است که جریان حافظ وضع موجود خواهان آنست تا از رهگذر این ابهام موجودیت خود را توجیه کند، چراکه صرف عبارت «جنبش» از اهداف و آرمان ها و نیز چرایی آنها سخن نمی گوید. بنابراین در زیر به بررسی پاره ای ویژگی های برآمده از دموکراسی خواهی پرداخته و تفاوت های آن را با برداشت دیگر توضیح می دهیم.

اما دموکراسی خواهی چه آثار و ویژگی هایی دارد؟

1-     جنبش دموکراسی خواه کثرت گراست: کثرت گرایی به این معناست که فعالان این جنبش تفاوت آدمها و نگرش ها را برسمیت می شناسند و بدنبال این نیستند که دیگران (دیگر گروه ها و اشخاص) را گمراه و منحرف اعلام کنند. بنابراین این جنبش از برسمیت شناخته شدن گرایش ها و جریان های گوناگون حمایت می کند. این جنبش معتقد به لزوم رعایت قاعده بازی است، قاعده ای که حداقلی است و می تواند عدم استفاده از خشونت باشد.[4] بطور مثال جنبش دموکراسی خواه مدافع «آزادی بیان» است و این دفاع تنها زمانی ممکن است که ملاک قضاوت در مورد آراء افراد، دوری یا نزدیکی آنها به طیفی خاص نباشد، بنابراین جنبش دموکراسی خواه کثرت گراست. این نکته را می توان در برابر طیف مقابل قرارداد که بشدت تمامیت طلب است، نشریات این طیف بشدت از «اتهام زنی»، «انگیزه خوانی» و به اصطلاح بانگ «منحرف را بگیرید»! پر است. همچنین است که این طیف در بازخوانی 16 آذر صحبت از «استکبار ستیزی» می کند با تاکید بر تلقی این طیف از «استکبار»، حال آنکه از آن 3، دو تن  توده ای و یک تن ملی گرا بوده است، اینکه چگونه آن 3 در خط این طیف جا می گیرند جای بسی سوال است و آیا این خود مشتی دیگر بر پیشانی خونین 16 آذر نیست؟![5]

2-      جنبش دموکراسی خواه ضد خشونت است: تمایل به خشونت بعنوان ابزاری برای رفع منازعات سیاسی بدلیل تاثیرات مخربی که بر اهداف می گذارد، مورد نفی این جنبش است، در واقع این جنبش به ارتباط ابزار و اهداف معتقد بوده و به همین بهیچ وجه معتقد نیست که استفاده از خشونت منتهی به دموکراسی خواهد شد.

3-     جنبش دموکراسی خواه دارای دید انتقادی به امور است: جنبش دموکراسی خواه به محتوای امور می نگرد و از طریق تحلیل «محتوا» نگاه خود را به «صورت» بازسازی می کند. جنبش دموکراسی خواه همواره به نسبت «حق» و «قانون» می اندیشد و از آنجا نقطه عزیمت خود را برای تحول شرایط و اصلاح قوانین آغاز می کند. قوانین تابع «شرایط»، «وضعیت قانون گذاران»، «مناسبات قدرت» و ... اند بنابراین همواره امکان اشتباه در آنها وجود دارد و از آنجا که دموکراسی خواهان همواره به نسبت حق و قانون می اندیشند میل به اصلاح طلبی و تحول شرایط دارند، نگاهی که طیف مقابل فاقد آنست. تاکید صرف بر قانون تنها دفاع از وضع موجود است، در حالی که تاکید بر قانون حداقل باید همه جانبه باشد و امکانات سوء استفاده را نیز ببیند. قوانین گاهی صورت تعریف «قاعده بازی» هستند، اما از آنجا که دولت (در معنای کلی خود) قواعد را «تعریف» و «اجرا» می کند، دقت در عملکرد دولت در هر دوی «تعریف» و «اجرا» نقطه عزیمت دید انتقادی این جنبش است.[6]

4-     جنبش دموکراسی خواه، ایده پرداز درباره قدرت: و سرانجام جنبش دموکراسی خواه، نقطه اتکاء اصلاح انحراف ها و دسترسی به آرمان تحول خواهی خود را تغییر در مناسبات قدرت دیده و بر همین مبنا نیز «دموکراسی خواه» شده است. دموکراسی خواهی در نزد این جنبش دیدگاهی روشمند در باب قدرت است، قدرتی که هیمنه و تک سویگی اش سبب بسیاری از انحرافات گشته است. دموکراسی خواهی نه دفاع از نظامی در برابر نظام سیاسی موجود است، نه قائل شدن به بازی کلمات در برابر قراردادن «دموکراسی» و «مردم سالاری» یا «مردم سالاری دینی». دموکراسی خواهی، نگرشی است که به سالم سازی روابط قدرت در جامعه، توزیع آن و احقاق حقوق گروه ها و افراد جامعه در پی تحقق 5 رکن زیر می پردازد. دموکراسی خواهی بدنبال تحقق ویژگی های: سیستم های حزبی رقابتی، انتخابات منظم و عادلانه، دستگاه قضایی مستقل، مطبوعات آزاد و حمایت از حقوق بشر بودن است و آنها را بعنوان حداقل های لازم برای برخورداری از یک فضای سالم برسمیت می شناسد.

توجه به ویژگی های بالا بعنوان نمونه ای از «سویه های بینشی» تلقی ما از جنبش، برای فهم آنچه ما از «جنبش دانشجویی» مراد می کنیم بسیار مهم است و بدون تعریف این اصول، ابهام ذاتی برآمده از ترکیب «جنبش دانشجویی» این امکان را به بعضی گروه ها می دهد که خود را مالک جنبش دانشجویی و همچنین عدالتخواه بدانند، اما نه ارزشی برای طرز تفکر شهدای 16 آذر (شهدای جنبش دانشجویی) قائل باشند، نه به درکی روشمند از مفهوم «عدالت» در فضای رقابت سیاسی رسیده باشند و نه حتی فشاری در جهت مشخص کردن ایده خود در باب نسبت وضع موجود و وضع مطلوب احساس کنند. تاکید صرف بر «جنبش دانشجویی» تنها به این جریانات کمک می کند تا ادعای جنبش و نمایندگی خواستهای دانشجویان را داشته باشند اما حتی ساختار تشکیلاتشان را بصورت پایین به بالا و مبتنی بر اعمال نظر دانشجویان و بصورت نمایندگانی دانشجویان منتخب به ثبت نرسانده باشند![7]

 

 



[1]. بطور مثال در جوامع صنعتی، «اتحادیه های کارگری» و «سندیکاها» از جمله نهادهایی هستند که از طریق فراهم آوردن امکان ایجاد فشار توسط کارگران بر کارفرمایان، به بهبود توزیع ثروت کمک می کنند، حال اینکه ایران فاقد سندیکاست و نهایتاً ایجاد «سندیکای کارگران اتوبوسرانی تهران» در سال 85 با برخورد شدید نیروهای امنیتی همراه بود. برخوردهای مشابه با تشکل های معلمان، زنان و ... در این سال ها نیز حاکی از جنینی بودن جامعه مدنی در ایران است.

 

[2] . تلاشها برای اصلاح قانون نشریات با شروع بکار دولت نهم و پیش از ماجرای نشریات امیرکبیر در همین زمینه قابل توجیه است. تلاش برای محدود کردن نشریات با همین آگاهی از حضور جریان ها در نشریات صورت گرفت!

 

[3] . بطور مثال در خود دانشگاه، نهادهای دانشجویی ناظر به تصمیمات مدیران اصلاً محلی از نشو و نما دارند؟ در ساخت تصمیم گیری دانشگاه قدرت دانشجو برای تاثیرگذاری بر دانشگاه بسیار بسیار ضعیف است و حتی نهادی مثل شورای صنفی که برآمده دوران اصلاحات است، حتی در صورت اجرای بند بند آیین نامه قدرت آن اصلاً با قدرت تصمیم سازی دانشگاه قابل قیاس نیست و این تازه فقط یکی از نهادهاست. نهایتاً باید گفت که فرض چنین ساختی، درستی تصمیمات مدیران و به ذات خوب بودن آنهاست. حال سوال اینست: با این فرض، ادعاهای دولت فعلی در نقد انحراف دولت های 16 یا حتی 24 ساله که به معنی تشکیک در صلاحیت و تصمیمات مدیران می باشد چه کنیم؟! پاسخ روشمند به این سوال، راه حل را در اصلاح ساخت سیاسی و روابط قدرت در جامعه می جوید.

 

[4] . بر مبنای همین محدودیت تشکل های رسمی دانشجویان در ایران، جمعی از فعالان سیاسی دانشگاه در سال های دوره دوم ریاست جمهوری سید محمد خاتمی بدنبال ایجاد «پارلمان دانشجویی» بودند که البته با توجه به شرایط و روابط قدرت در ایران، ایده ای آرمان خواهانه و دور از دسترس بود و سرانجام هم با تغییر دولت، ابتر ماند.

[5] . واضح است که آزادی بیان یعنی آزادی بیان مخالف، وگرنه موافقان که همیشه آزادند! بطور مثال نشریه «انعکاس» (مربوط به بسیج دانشجویی دانشگاه امیرکبیر) در یکی از مقالات «ویژه نامه حوادث انتخابات» خود (که در 184 صفحه و با کاغذ بسیار مرغوب به سبک «شهروند امروز» چاپ شده و به چاپ دوم هم رسیده است!) تحت عنوان «تناسخ از شعبان بی مخ به مهندس موسوی»! می نویسد: «تو گویی روح شعبان بی مخ در جسم مهندس نقاش ما حلول کرده است که می خواهد با جار و جنجال و نزاع، رای 24 میلیونی را لاپوشانی کند. جناب مهندس نقاش، این همه هنر را از فرهنگستان هنر گیر آورده اید؟! شما که قبلاً نشان دادید خوب می توانید اعدام دست جمعی و شکنجه کنید... شما که عاشق چشم و ابروی صهیونیسم و پتیارگان سرمایه داری هستید، چرا هلوکاست واقعی را زودتر با این 24 میلیون راه نمی اندازید؟ {تاکید از خود آن نشریه است} تیرو تر که رضاشاه قلدر و محمدشاه سفلیسی دوباره هوای مشروطه کشی کرده اند؛ این بار بجای رژه رفتن زیر شنل، زیر عبای اکبر شاه (رفسنجانی) به جان مردم افتادند. که لابد چرا به چشم و ابروی ما رای نداده اند! محسن رضایی به کنار. اما نباید آن دلقک هرجایی خجالت بکشد؟ می گوید «نتایج انتخابات مضحک بود»...» بدون قضاوت در مورد محتوای تند این متن، فقط در تیتر بجای «موسوی» مثلاً «احمدی نژاد» بگذارید، ببینید چه بلوایی بعنوان هتاکی براه می افتد!

 

[6] . نگاه به نقطه عزیمت «تصمیم» و «اجرا» آنگاه است که مثلاً پیش از انتخابات، نه تظاهرات خیابانی «اخلال در ترافیک»! و «اقدام علیه امنیت ملی» بود، نه نیازی به اخذ مجوز گوشزد شد و نه حتی برخوردی صورت گرفت، حال آنکه پس از انتخابات، رویه بازخوانی «قانون» کلاً عوض شد!، با اینکه در قانون اساسی، تظاهرات بدون سلاح بی نیاز از مجوز ذکر شده، همواره دولت تجمعات را نیازمند مجوز ذکر کرده و البته اینکه حتی یک مجوز تظاهرات اعتراضی پس از انتخابات صادر نشده، نشان از استفاده دولت از اختیار «تفسیر قانون» خود نبوده است؟ مسئله اینکه چه کسی قانون را «تفسیر»، چه کسی «اجرا» و چه کسی «نظارت» می کند، عامل مهمی در فهم قانون و شناخت «فعالانه» و نه «منفعلانه» آنست!

 

[7]. عدم دید روشمند برای طیفی که خود را عدالتخواه نامیده موجب می شود تا درک از عدالت و پیگیری تحقق آن نه مبانی سیستمی که گزاره های شخصی و قدرت ساخته باشد! مثلاً پرداختن به شهرام جزایری! یا کنش جمعی این گروه طی نبرد غزه که در مشهد با تغییر نام «سه راه کوکا» به «سه راه عماد مغنیه!» خود را نشان داد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:11  توسط حسین رجب پور  | 

 

- 13 آبان که با مناظر بدیع و پرفرغش از حضور ملت همیشه در صحنه (به روایت سیمای دولتی) همراه شد و گذشت، در برابر دیدگان من (دیدگانی که از فیلتر رسانه ها نگذشته بود) تنها منظره خشونت بود. خشونتی که با منظره حمله باتوم بدست ها به شعار دهندگان و سنگر بندی و سنگر گرفتن شعاردهندگان در پشت سطل های آشغال در برابر خوابگاه ما همراه بود. مناظری که نه فقط در برابر من که در برابر دیدگان هزاران شهروند رخ می داد اما چشمان تیز بین و انتفاضه آشنای رسانه به اصطلاح ملی در آنجا «آب مروارید» آورده بود!

- 13 آبان که با مناظر پیش گفته همراه بود و به روایت «کیهان»، جمعیت «اغتشاشگر»ش در کل پایتخت تنها «صدها نفر» بود دانشکده مان را هم در برگرفت چراکه جلوی دانشکده هم از همان جمعیت اندک خبر و اثری بود و شعار جمعیت که دانشجویان داخل دانشکده را هم همراه کرده بود موجب پرتاب گاز اشک آور به دانشکده و حمله به آن شد، حمله ای که آنقدر غیرمترقبه بود که حتی بسیج دانشکده هم در بیانیه ای دو پهلو (که دو طرف را محکوم می کرد) اقدام به محکوم کردن مهاجمین نموده بود!

- 13 آبانی که باز هم صحنه حضور ملت آگاه بود، بازداشت چند ساعته یکی از استادان دانشکده را نیز بهمراه داشت، دکتر ستاریفر به شرحی که بعداً برایمان گفت چند ساعتی «لقمه» ی بازداشت کنندگان بود!

- اخیراً نیز 6 تن از دانشجویان دانشکده مان را گرفته اند، 6 تن که در یک کافی شاپ جمع شده بودند و ظنِ آنست که قصد فعالیتی سیاسی و احتمالاً انتقادی (شاید در آستانه 16 آذر) داشته اند. (این ظن از آن روست که حتماً دستگاه امنیتی دلیلی برای بازداشت آنها داشته، بگذریم از اینکه این عده تاکنون فعالیت جدی ای نداشته اند) و باز خبر از انتقال آنها به اوین بگوش می رسد!

- همچنین اخیراً 24 نفر از دانشجویان دانشگاه فردوسی که گفته می شود در تجمع 13 آبان حضور فعال داشته اند به کمیته انضباطی و ... احضار شده اند. صحبت از فشارهای بسیار بر آنان است، سایه بازداشت نیز بر سر آنان سنگینی می کند.

- البته «اشکان ذهابیان» (از فعالان دانشجویی دانشگاه فردوسی و مازندران) که باز در آستانه 13 آبان دستگیر شده بود آزاد شده است اما «افتخار برزگریان» (دانشجوی چند سال پیش دانشگاه فردوسی) از تابستان همچنان در بازداشت است. «عباس حکیم زاده» (دبیر سیاسی تحکیم) را هم که در بهار، صد و اندی روز در بازداشت کرده بودند دوباره بازداشت کرده اند.

و...

منظره 13 آبان و سیاست که می گذرد، نوبت اقتصاد است. منظره اقتصاد از آنرو مهم است که در این حوزه فشار و بازداشت بگونه ای دیگر خودنمایی می کند!

- از بزرگترین و تاریخی ترین واگذاری شرکت های دولتی در بورس بگوییم که کنسرسیوم «توسعه اعتماد مبین» (که سپاهیان سهامدار عمده آنند) برنده واگذاری ای شد که سازمان بازرسی کل کشور، فرایند آن را صوری و نتیجه آن را باطل می داند اما بنظر می رسد که نه واگذاری قرار است باطل شود، نه خاطیانی احتمال «بازداشت» شان می رود!

- از اعلام رقم 41000 میلیارد ریال مطالبات معوقه سیستم بانکی (که تقریباً معادل 2/0 کل نقدینگی کشور است) زیاد نمی گذرد. این رقم کلان، هم نشان از رکود اقتصادی و ورشکستگی گروهی از فعالان اقتصادی دارد هم احتمالاً نشان از کلاهبرداری و اختلاس گروهی دیگر. اما نه نامی فاش شده، نه وام گیرنده و وام دهنده ای «بازداشت» شده اند و نه حتی این رقم روند نزولی گرفته! و نه حتی توجیهی مناسب برای ظهور این رقم عظیم در سیستم بانکی کشور و علل ایجاد آن ارائه شده است!

- از اطلاعیه بانک مرکزی هم که سعی در توجیه اختلاف های گاهاً تامل برانگیز ارقام رسمی منتشره خود با ارقام اداره گمرک، وزارت نفت و ... داشت هم زیاد نمی گذرد. باز هم در درون این اختلاف، عدم شفافیتی است که احتمال سوء استفاده و کلاهبرداری در آن می رود و البته تمام این عدم شفافیت با گزارشی حل می شود! در اینجا نیز نه صحبت از «بازداشت فعالیت» است، نه صحبت از «بازداشت فعالان»

و...

* * *

از نگاه به این دو حوزه چه دستگیرمان می شود؟ با دقت که به دو حوزه سیاست و اقتصاد می نگریم نکته ای که محور توجه است کوتاه است و آن هم مشاهده ضریب حساسیت متفاوت سیستم به اعمال خلاف و قانون شکنی در این دو حوزه است. (البته اگر راهپیمایی در خیابان و برگزاری تجمع را قانون شکنی بدانیم) و طرح ریزی برای فعالیت انتقادی در سطح یک دانشکده یا دانشگاه را جرم!

در محیط اقتصادی، وصول نشدن مطالباتی در حد 2/0 کل نقدینگی کشور «بازداشت»ی بهمراه ندارد. اصلاً وقوع رویدادهای شبه برانگیز (حتی با شبهه های بسیار) با فراگیری واکنشی بنام «بازداشت» همراه نیست اما اجتماع 6 دانشجو در کافی شاپ و مثلاً حرف و طرح و برنامه ای سیاسی یا اراده ی قانون شکنی کافی است تا «بازداشت» و زندان صورت واکنش را شکل بخشد.

به همین عدم تعادل که بنگریم خود بخود «اقتصاد بازداشت» دربرابر دیدگانمان شکل می گیرد. آیا نتیجه بحث بالا این نیست که بازداشت به اصطلاح خلافکاران هزینه کمی در نظر بازداشت کنندگان دارد در حالی که در عالم اقتصاد، «بازداشت انسان» که هیچ! «بازداشت فعالیت» هم احتمالاً هزینه بسیار دارد؟! (اگر نداشت که احکام دستگاه های قضایی کشور اینگونه بی اعتبار نمی ماند!)

این عدم تعادل گسترده اقتصاد و سیاست و همچنین پیوند های وثیق این دو، فرضیه ارتباط متخلفان اقتصادی را با گستردگی بازداشت های سیاسی قابل بررسی نمی سازد؟ ویژگی غالب فعالیت های سیاسی منتهی به «بازداشت» چیست؟ مگر نه اینست که معترضان یا به اصطلاح متخلفان سیاسی، محور اعتراضشان، اعتراض به روندهای رسمی دنیای سیاست و بی اعتمادی به آن است؟ مگر نه اینکه آنها مراجع رسمی را دارای قابلیت یا توان رسیدگی به اعتراض ها و احقاق «حق» (بتعبیر خودشان) نمی دانند؟ (و به همین دلیل نیز از راهکار «تظاهرات خیابانی» و نشان دادن اعتراض بصورت «تظاهرات» استفاده می کنند) عدم رسیدگی ها و عدم بازداشت ها در حوزه اقتصاد بدینگونه با محور اعتراضات ایشان پیوند نمی خورد؟

البته اخبار حوزه اقتصاد خبر از شبهه های بزرگ می دهند در حالی که اخبار حوزه سیاست جملگی خبر از خلاف هایی کوچک اند. در اینجا می توان تعبیر دیگری از عدم تعدل در واکنش سیستم کرد. عدم تعادل در واکنش های سیاست و اقتصاد نیست بلکه عدم تعادل در پاسخ سیستم به خلاف های بزرگ و کوچک نهفته است. و این خلاف های کوچک هستند که بسرعت با واکنش روبرو می شوند. قانون شکنان در چنین شرایطی با به اصطلاح صرفه های مقیاس جرم روبرو نیستند؟! البته در شرایط فعلی فعالیتهای به اصطلاح قانون شکنانه در حوزه سیاست از سوی بازداشت کنندگان «براندازی» محسوب شده و با این لفظ «بازداشت» اقتصادی می شود!

 

«اقتصاد بازداشت» هزینه – فایده بازداشت کنندگان را برای استفاده از ابزار بازداشت یا برخورد فیزیکی می جوید. «اقتصاد بازداشت» هزینه ها و منافعی را که در بازداشت مستتر است می کاود. هزینه هایی که بازداشت را زیان آور و منافعی که آن را سودآور می سازد. بدینگونه «اقتصاد بازداشت» پیامد فعالیت بازداشت شدگان را بر فعالیت و نحوه زیست بازداشت کنندگان می سنجد و به همین سیاق نیز تاثیر قدرت و حجم خلاف را بر واکنش سیستم می جوید.

«اقتصاد بازداشت» به فهم بهتر چگونگی اعمال قانون و مخصوصاً برخورد فیزیکی و شیوه اعمال خشونت (که بازداشت یکی از نمونه های آن است) می اندیشد. «اقتصاد بازداشت» دریچه ای به عدم تعادل های رایج در واکنش های سیستم اعمال قدرت است. عدم تعادلی که این طریقه بازداشت هم علت آن است و هم باز بنوبه خود در پی این بازداشت تعمیق می شود.

عدم تعادلی که وقتی می خواهیم دیگران را به فساد و رانت خواری متهم کنیم (بی آنکه مدارکی ارائه دهیم یا ادعایمان را اثبات کنیم) یا وقتی می خواهیم تورم 4/25% را 15% بنامیم عملمان را نه تنها با خطر «بازداشت» روبرو نساخته که  آن را موجه و اقتصادی نیز می سازد!!

«اقتصاد بازداشت» از این منظر در خور تامل جدی نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:10  توسط حسین رجب پور  | 

{وقتي روزگار را مي بيني و سكوتي كه پيدا و پنهان بر تو تحميل مي شود سخت است زندگي! نوشتم هر چند مي دانستم كه آنكه مي خواند مي داند و آنكه نمي داند نمي خواند! اما گفتم بگذار بر شاهبال انديشه زنجير ي ديگر نبسته باشم هر چند مي دانستم كه در كل پرواز علامت ممنوع خورده است!}

رزا لوکزامبورگ انقلابی آلمانی لهستانی الاصل در جمله ای معروف، جوامع را میان دو امر مخیر می دید: «یا سوسیالیسم، یا بربریت» این جمله کوتاه سالها بر پلاکارد های چپ ها در جهان نقش بسته بود و کمونیستها بخاطر این جمله «رزای سرخ» را مورد تقدیر قرار می دادند! اما این اولین یا آخرین تقسیم بندی ای نبود که «بربریت» یکسوی آن را تشکیل می داد.

در جهان انسان قدیم، مرزهای شناختنیِ جغرافیایی یا نژادی مرزهای «تمدن» و «بربریت» را مشخص می کرد. بدینگونه تمام کسانی که خارج از حوزه یک تمدن می زیستند برای آن حوزه «بربر» محسوب می شدند. پیش از همه یونانیان بودند که واژه بربر» را در مورد غیریونانیان بکار می بردند، غیر یونانیانی که لزوماً بی تمدن نبودند و از مقدونیه ای ها (یعنی زیستگاه اسکندر) تا ایرانیان و ... را در بر می گرفت اما لزوماً می باید بربر بشمار می آمدند زیرا غرور نژاد یونانی اینگونه اقتضا می کرد!، به همین صورت قضاوت می کردند ایرانیان، رومیها، چینیها، اعراب و ... در مورد همسایگان تمدن خویش.

اما در جهانِ انسان جدید، تقسیم بندی ها دیگر بصورت سابق رقم نمی خورد. کشف برابری حقوقی انسانها از پس عصر روشنگری و انقلاب کبیر فرانسه جایی برای کاربرد مفهوم «بربریت» که عمدتاً به ذائقه نژاد، مذهب، فرهنگ و ... صورت می گرفت و هدفش توجیه نابرابری انسانها بود باقی نگذارده است. اما انقلاب صنعتی و از شیشه برون آمدن غول تکنولوژی و زایش کشورهای صنعتی و پیدایش ابرقدرتها و در نهایت تحول مفهوم و مصادیق قدرت، «بربریت» را بتعبیری دیگر جلوه و جلای دوباره بخشیده است!

انسان جهان وطنِ عصر جدید دیگر قابل تقسیم با انگاره های ارزشی و فرهنگی قدیم نیست. انقلاب رسانه ای و داد و ستد فرهنگها جایی برای خود بینی فرهنگی و امثال شعارهای «هنر نزد ایرانیان است و بس» باقی نگذاشته است. اما انسان عصر جدید با گذر از سد و بندهای ذهنی قدیم این بار از رهگذر اقتصاد و توان مادی و تولیدی و عینی خود دست به تقسیم زده است و با تقسیم جهان، بربرها را با عبارت «جهان سوم» یا لفظ دردناک تر «عقب مانده» مشخص کرده است!

آری ما اکنون «بربرها» ی دوران جدید شناخته می شویم که صاحبان کشوری «عقب مانده» یا بصورت محترمانه تر «در حال توسعه» هستیم. البته واکنش ما می تواند این باشد که دیگران عقب مانده اند! و ما چیزهایی داریم که آنها ندارند و البته این نگرشی است که در تریبون های رسمی بسیار تبلیغ می شود و صد البته علت اصلی آن اینست که ربط و نسبت وثیقی با حفظ وضع موجود دارد!، آنها که صاحبان قدرت در وضع موجودند با تبلیغ این تفکر در واقع پایه های ادامه حکمرانی خود را مستحکم می سازند! اما واقعیت حداقل اینست که در جنبه هایی از زیست بشری (جنبه هایی که صد البته نه کوچک و نه قابل اغماض است) ما «عقب افتاده»ایم!

«بربرها» معنی فرهنگ و تمدن را نمی فهمیدند، آنها «بی فرهنگ» بودند، درآن دوره تمدن و شهرنشینی و در این دوره صناعت و صد البته پیشرفت! بربرهای عصر جدید چگونه رفتار می کنند؟! انقلاب صنعتی همزاد سرمایه داری بود، انقلاب صنعتی با انسان بیشینه ساز و حداکثر کننده منافع خود زاده شد. انسانی که بدنبال فرصت های کسب درآمد و انباشت سرمایه است. انسانی که در بستر مشوق تولید، اختراع و نوآوری به تغییر و تکامل اهمیت و بها می دهد تا به انباشت سرمایه نائل آید. انترپرونرها (مبدعان و کارآفرینان) نماد این انسان عصر جدید هستند.

بدینگونه در مرکز تمدن جدید، با حکومت انسان بیشینه ساز و جویای تولید و مصرف «بهینه»، مفهوم «کارآمدی» و «کارایی» هسته اصلی تمدن را شکل میدهد. اینگونه است که نهادهای سیاسی- اجتماعی – فرهنگی دستخوش تغییر می شوند تا از حالتی سنتی و موروثی به صورتی «کارا»، «بهینه» و متناسب با نیاز های روز تغییر ماهیت دهند. تسری «کارایی» و «بهینه» بودن به تمام شئون سیاسی – اجتماعی – فرهنگی و حتی قائل بودن به قابلیت کاربرد دیدگاه های اقتصادی در تحلیل این شئون (از سوی بعضی گروه ها)، نکته ای که منتقدان از آن با عنوان «حوزه امپریالیسم علم اقتصاد» نام برده اند، ویژگی کلی تمدن جدید را می سازد.

در مرکز تمدن جدید انسان و نیازها و تلقی ها و اهدافش می نشیند. در تمدن عصر جدید، انسان عقلایی فکر می کند یعنی به مطابقت ابزار و اهداف می اندیشد، در تمدن عصر جدید انسان دارای حقوق است، شهروند است چون حکومت را از آن خود می داند، خود را در مرکز تمدن می بیند و حکومت را «کارا» و دارای بهترین نتیجه برای خودش می خواهد. بهترین حکومت الهی ترین نیست و ...

بدینگونه است که «عقب ماندگی» همان «بربریت» است چرا که بربرها بهینه و کارا زندگی نمی کنند. می توان گفت که بخشی از جوامع عقب مانده که بهینگی و کارایی را می فهمد و می خواهد از دست آن خلاص شود! همان بخش نیست که اعمال قدرت می کند و بدینگونه است که عقب ماندگی نام مستعار بربریت! نکته ماجرا در اینجاست که اینبار آنها نمی گویند «بربر» چون می دانند دیگر دیوار گوش دارد و این خبر به بربرها خواهد رسید! و دو خطر دارد! هم می تواند مشوق روح نفرت و انتقام گیری باشد هم مشوق رقابت جویی و کوشش بسیار. پس گفته اند «عقب مانده» یا «در حال توسعه»، تا کرا فهم درست ماجرا افتد.

اما این تمام داستان است؟! نه! توسعه راهی است دشوار و طولانی و چه بسیار کشورها که براستی «در حال توسعه» هستند! یعنی «بربریت» را فهم کرده اند و قدم در راه حذف آن گذاشته اند. براستی در مقایسه یک ملت، یکی در جنوب و دیگری در شمال که یکی با اجناسش دنیا را فتح کرده و دیگری با بمب اتمش دنیا را تهدید می کند که روزی آن را فتح خواهد کرد! یکی درآمد سالانه اش روزبروز در حال بالا رفتن است و دیگری مذاکره می کند تا از تحریم و قحطی مواد غذایی در قلمرو تحت امرش بدرآید! یکی برای اقتصاد کشورهای پیشرفته خط و نشان می کشد که رقیب قدری است و دیگری برای مردمش خط و نشان می کشد که اطاعت کنید این پیشوای بی رقیب! یکی ... می توان هر دو را «در حال توسعه»  نامید؟ براستی کره را در شمال توسعه یافته تر می بینیم یا در جنوب؟ کدام کره خوی «بربریت» دارد؟ کدام یک فهم کرده اند که رقابت کشورها در عصر جدید رقابت اقتصادی و توسعه ای است نه شاخ و شانه کشیدن های نظامی؟ کدام فهم کرده که حساب های بانکی شهروندان ده ها برابر قلمرو جغرافیایی و فیزیکی ارزش دارد؟ اصلاً کدام توسعه یافته است؟ جنوبی که کارگزار ملت است یا شمالی که هنوز فرمانروای رعیت؟

آری، «عقب ماندگی» خود شکل ها و شاخصه های بیشمار دارد. اما هنگامی که به ایران می نگریم و می بینیم که «علم» بخصوص از نوع «انسانی» اش که انسان و جایگاهش را هدف مطالعه قرار داده برچسب انحراف می خورد، (بگذریم از اینکه اصلاً در برابر موجودی پر هیبت و پر صلابت به نام «علم» که هر عالمی تنها به گوشه ای از آن وارد است، آیا می توان یکسره فتوا صادر کرد؟ آنهم بدون آنکه وارد موضوع و مقصود شد و از آن مهمتر دلایل را ذکر کرد؟!...) می بینیم که کل اقتصاد (و نه فقط «کارایی») را کاغذ پاره می دانند، می بینیم که مقاله isi انحرافی تلقی می شود! چه قضاوتی در باب خویش می توانیم داشته باشیم؟ وقتی کشوری «عقب مانده» که هنوز روح عصر جدید را درک نکرده ادعا می کند که خود را آماده می کند تا «دنیا را مدیریت کند»!، وقتی از پایان تاریخ و شکست های محتوم و... سخن می راند و آینده ای را پیشگویی می کند که محققین و دانشمندان برجسته که به صدها تن نیز می رسند هم از پیش بینی آن عاجزند! چه قضاوتی می توانیم داشته باشیم؟ وقتی...

بربرها اقوامی ماجراجو شناخته می شدند که مدام تمدنها را مورد حمله قرار می دادند! شاخصه بربرها نظامی گری آنها بود اما در عصر جدید، خروج نظامیان از پادگانها و اظهار نظر در مورد مسائل غیرنظامی (از جمله سیاست که البته با قدرت مرتبط است) می تواند نشانه پیشرفت تلقی شود؟ نظامیان حافظ مرزها هستند یا حافذ قدرت و گروه های ذی نفوذش؟ حضور نهادهای شبه نظامی و فعال در عرصه های مختلف سیاسی – اجتماعی – اقتصادی شاخصه توسعه است؟ انجام اكثر واردات توسط شبه دولتي ها، آنهم دولتي كه نزديك ترين رابطه را با نظاميان و شبه نظاميان دارد چطور؟!یا مخابرات و دیگر بنگاه های کلان اقتصادی که به موسسات شبه نظامی سپرده می شود نشان دهنده حرکت در راستای «بهینه شدن» و «توسعه» است؟!

«بربریت» یعنی عقب ماندگی و عقب ماندگی رمز ویرانی و خرابی. تا گفتمان قدرت را هر چیزی جز دستیابی به کارایی، بهینه شدن، شفافیت، کارامدی و ... تشکیل دهد، تا گفتمان قدرت از ادبیات خادم و مخدوم، عبد و مولا و ... تشکیل شده باشد، تا نگاه به علم و دانشگاه، نگاه به حوزه های اقتصادی و اجتماعی نگاهی امنیتی باشد و تا ملاک های غیر تخصصی بر تخصص بچربد، ما نه «در حال توسعه» که در جبر «عقب ماندگی» خواهیم ماند و «بربریت» روح تمدن ایرانی – اسلامی ما خواهد بود! نظر دیگری هم هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:19  توسط حسین رجب پور  | 

(این متن را پیش از آمدن به تهران نگاشتم که البته باز مجال نشر نیافت! و دو هفته ای خاک خورد)


{علیرضا کیانی در وبلاگ «از انتهای شب»اش از دغدغه هایش می گوید، از دغدغه های یک انسان جستجو گر در جهانی پر درد و رنج، درجدال با مرگ معنا، مواجه با جلوه فروشی پوچی و اما متمایل و متوجه به اخلاق. همو در کامنتی که بر آخرین مطلبم گذاشته بود خواهان سرک کشیدنم به ساحت اندیشه شده بود. آنچه که بنیان نوشتار فعلی  را تشکیل می دهد هم دغدغه ای مشابه، هم توجهی به حسن نظر آن دوست و هم تاملی پیرامون اختلاف دیدگاه است.}

«بار هستی» عنوان رمانی است که اخیراً خواندم، رمانی از«میلان کوندرا» نویسنده مشهور چک که عنوان اصلی آن«سبکی تحمل ناپذیر هستی» است و در محتوا به مسئله ی پوچی و جایگاه آن در زندگی بشر می پردازد. کوندرا در رمان فلسفی خود، تهی بودن زندگی از هر گونه محتوا را نتیجه می گیرد. هستی هیچگونه منتهی و هدف و مفهومی ندارد، باری بر دوش بشر نمی افکند و از این حیث کاملا سبک است، همچون پرِ کاه! اما همین سبکی تحمل ناپذیر است! کوندرا تا آنجا پیش می رود که حتی نه امثال «عشق پدر و فرزند» را محبوب و  نه امثال «خیانت به همسر» را مذموم می یابد. شخصیتهای داستان او در خلال حوادث در می یابند که این محبوب ها و مذموم ها بندهایی خود ساخته بر پای ایشان هستند.

در نگاه کوندرا، یکبار یعنی هیچ و «زندگی» که یک بار رخ میدهد اصلاً به حساب نمی آید، از آنجا که تکرارناپذیر است تن به هیچ قضاوت و ثواب و عقابی نمی دهد. زندگی در واقع مجموعه حوادث و اتفاقاتی است که سر در پی هم دارند و آدمی را در چرخه پیشامدهای حاصل تصادف می چرخانند، بدون قصد و طرح و هدفی. مسئولیت ها و آرمان ها یکسره بر ساخته های انسانی و اصلا توهم اند، البته توهماتی که خلاصی از آنها «تحمل ناپذیر» است. اگر آدمی طرحی بر زندگی می یابد این حس زیبایی شناختی اوست که در بی طرح روزگار طرح کشف می کند! ساختمان های نیویورک را نگاه کن، بی طرح قبلی، توده ای گردآمده از فولادند ولی چه منظره زیبایی!(نقل به مضمون از کتاب) در نگاه کوندرا، زندگی اخلاقی، زندگی ایدئولوژیک و ....جملگی مظاهر«کِیچ» (آیینه ای که آدمی می سازد تا دروغ را بر خود راست نماید)  هستند. از این منظر«بارهستی» ترجمان کاملی از نگاه و فلسفه نیهیلیستی به جهان است.

اما به واقع اینچنین است؟ البته پاسخ به پرسش از«معناداری هستی» پاسخی پردامنه و به قدمت تاریخ فلسفه است، پاسخی که هر اندیشمندی به فراخور ذهن و توانش قدمی در راه آن برداشته است، بر این منوال گرچه من در ساحت اندیشه غور و تامل مناسب نداشته و سخن گفتنم در این حوزه نمی تواند چندان محلی از اعراب داشته باشد اما مواجهه با مساله پوچی و وضعیت خلاء و «تعلیق مفهوم»برای هر دوستدار اندیشه ای قطعا مواجهه ای اجتناب ناپذیر و ضروری است.

پاسخ ها به پرسشی که شاید نیچه بیش از همه بدان پرداخته است (گرچه تقریبا نیچه را هیچ نمی شناسم!) در روایت های گوناگون صورت گرفته است. پاسخ من اما پاسخی اگزیستانسیالیستی و موکد بر عنصر«امید» بوده است. در جهانی که نشانه های معنا در آن گم اند و آدمی با تعلیق مفاهیم سروکار دارد، میل به زیست اخلاقی تنها با امید به معنا (حتی بدون دلیل) و زیست امیدوارانه ممکن است. در زندگی ای که مرزهای آینده در آن هر چه ناپیداتر است عمل و اراده را تنها با فرماندهی امید می توان هم قدم و همراه کرد. برای نگرش پوچ گرا و منفی به زندگی جا وجود دارد، اما اخلاقی زیستن مستلزم انتخاب امید است، امید به معنا داری. اصلاً اخلاقی زیستن یعنی خلق معنا و عمل در جهت تطابق آن با جهان و امید به پاسخ «معنادار» هستی.

اخلاقی بودن برای بشری که با مرگ معنا دست و پنجه نرم می کند آنگاه ممکن است که «دن کیشوت وار» از پذیرش واقعیتی که محتوم بنظر می رسد سر باز زند و حقیقت نظر خویش را به جنگ واقعیت برد. انتهای نگاه نهیلیستی گم گشتگی است و البته امیدوارانه زیستن و زیست اخلاقی فرار از گم گشتگی. از این حیث «واگویه های یک لیبرال غمگین» را سخت درک می کنم و نیز تاکید دارم که برای لیبرال زیستن نیز داشتن امید حیاتی است و گرنه خیر عمومی و اعتماد حداقلی به عقل جمعی هیچ محلی برای نشو و نما نخواهد یافت.

اخلاقی زیستن شاید مهمترین دغدغه مبارزی است که میل به آرمان دارد و از رهگذر مبارزه و اندیشه، میل به تحقق «خیر فردی» و «خیر جمعی» در خویش احساس می کند. اخلاقی زیستن بنوعی نتیجه تفسیری زیباشناسانه از شهود موقعیت خویش در جهان است، بتعبیر کیرکگور «زیستن در سپهر همگانی»؛ اما آنگاه که این سپهر جمعی دارای«قاعده»باشد. اخلاقی زیستن میل به احترام به «قاعده جمعی» است و اخلاقی زیستن مستلزم کشف قاعده جمعی و از این حیث یکسره مواجه با مساله معنا و پوچی و مهمتر «بارهستی». اخلاقی زیستن مستلزم کشف آن باری است که به تعبیر کوندرا هستی فاقد آن است و از این لحاظ اخلاقی زیستن یکسره مستلزم مواجهه با پوچی.

از یک جهت (و نه از همه جهات) نیچه در گذر خود از دستور کانت که می گفت «طوری عمل کن که بتوانی از دیگران بخواهی عمل تو یک قاعده برای اعمال همگان گردد» (دستوری که بسیاری آن را منبعث از اخلاقیات مسیحی دانسته اند) از «اخلاق بردگان» و «اخلاق توانگران» صحبت به میان آورده؛ و بنوعی با تقسیم اخلاق به دو نوع متضاد، عمل کردن در ذیل قواعد عام را به زیر سوال می برد. آیا اخلاقی عمل کردن در جهان عینیات (بمعنی زیستن در سپهر همگانی) مستلزم «امید داشتن» به روایی و حاکمیت احکام اخلاقی در آن نیست؟ اگر اینچنین نباشد «کابوس اخلاق گرا» و ترس از عمل به قواعدی که دیگران با گذر از آن فرد را در موقعیت شکست خورده قرار میدهند بیجا نخواهد بود. از منظر من که با دیدی هستی شناختی به مسئله می نگرم، اخلاقی بودن همچون باور قدسی نیازمند تعیین نسبت با جهان و تعیین نسبت خود با مرزهای معنا در آن است. و اگر مرزهای معنا گم اند، امیدوارانه زیستن شاید تنها راه زیستِ هنوز اخلاقی!

*

اما از دیگر نکات رمان کوندرا روایت داستان در حاشیه بهار پراگ (قیام  مردم چک بر علیه رژیم کمونیستی این کشور در 1956) است، روایتی که با توصیف دقیق رژیم پلیسی پیش و پس از بهار پراگ همراه است. جایی که پلیس امنیتی بالاترین اقتدار را دارد. جایی که پلیس امنیتی این توان را دارد که در خانه مخالفین شنود کار گذارد و حتی با پخش گلچین شده گفتگو های روزمره و اظهار نظر های خانگی و خصوصی مخالفین در رادیو، آنها را تحقیر کند. جایی که هیچ حوزه خصوصی و حریم امنی برای شهروندان وجود ندارد و این منافع حکومت است که ملاک اخلاق را مشخص می کند. قطعا در چنین فضایی راه بر اخلاقی زیستن بسته است و می توان پرسید که اصلاً برای خصوصی زیستن و داشتن دغدغه های وجودی افقی وجود دارد؟!

گرچه اندیشه ورزی عملی سهل نیست و گرچه این نویسنده در حد توان اندک خود میل مواجهه با مرزهای ساحت اندیشه داشته است اما این پرسش نیز اکنون بجاست که در شرایطی که تاریخ نزدیک بیکباره عصر سکولاریسم؛ و غیر قانونی معرفی می شود، در شرایطی که علم برچسب انحراف! دریافت می کند صحبت از اندیشه و فرصتِ تامل ممکن است؟

در عصری که مخالفین حتی در «داد» گاه حق دفاع از خویش نمی یابند و می باید بجای دفاع از عملکرد شان، از گذشته خویش توبه کنند، مجال نشستن و اندیشه کردن در حقیقتِ «جویبار همیشه جاریِ زمان» ممکن است؟ بپذیریم که جامعه قیدی بر ما تحمیل کرده است که هم اکنون در آن، برای اندیشیدن، پرداختن به دغدغه ها، خلق آگاهی و جعل بینش یکسره راه بسته است! اکنون دیگران اندیشیده اند و وظیفه ما قدم نهادن در «بز رو طوع و خاکساری» است! آیا جز این است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:5  توسط حسین رجب پور  | 

«مطالبی که خاک می خورند! این حدیث دستنوشت های این روزهای من است. مطالبی که بندرت به تایپ می رسند. این مطلب را دو هفته پیش نگاشتم.»

ترور حجاریان

محاکمه حجاریان

در  فاصله  24 ساعته از زلزله بم در دی ماه 1382 وقتی که هواپیماهای غول پیکر نظامی  bm-52آمریکا در فرودگاه بم به زمین نشست (البته با محموله کمک های انسان دوستانه)، سردبیر آفتاب یزد سر مقاله اش را به اظهارات آیت ا... جنتی اختصاص داده بود که از ارسال کمک استقبال کرده بود؛ سردبیر متذکر شده بود که همین دبیر شورای نگهبان نبود که در پی مخالفت های این شورا با قانون سرمایه گذاری خارجی توجیهش این بود که باید به تمام تحرکات خارجی ها (مخصوصا شیطان بزرگ) با دیده تردید نگریست؟ نهایت کلام مجتبی واحدی این بود که این رویکرد آیت الله متناقض نبود؟ آن همه تردید تنها از سر مخالفت با مجلس ششم و اصلاح طلبان نبود؟!

چهارمین نمایش محاکمه فعالان سیاسی در سال 88 هم که قرار بود«داد» بستاند، نکته هایی دیگر در برداشت، چهره هایی که تا بحال ندیده بودیم بر صحنه تلویزیون ظاهر شدند! چهره هایی که فعال سیاسی بودند و محرک مردم اما تازه در تلویزیون داشتند در انظار توده شناخته می شدند! حجاریان را هم با آن وضع نیمه فلج آورده بودند که اعتراف کند! آخرین بار تصویرش را در بیمارستان و پس از ترور درسیمای رسانه ملی! دیده بودیم. بنده خدا چون نمی توانست حتی سخن بگوید برای اعترافش سخنگو استخدام کرده بودند! اما براستی روزی که حجاریان ترور شد (اسفند 78) هیچ وقت صحبت از براندازی یا براندازان شد؟! هیچ تیم و گروهی کشف شد؟! انگیزه های ترور و مخصوصا عوامل پشت پرده و مهمتر، بدخواهان و دشمنان جمهوری اسلامی کاویده شد؟! و... . ضارب از ابتدا حتی اتهام محاربه نیز در پرونده نداشت و نهایتاً به 15 سال حبس محکوم شد. ضاربی که در دادگاه مشخص شد به همراه گروهش ترورها و جنایات دیگری در کرج داشته، دادگاه در حالی که به شکایات شاکیان دیگر رسیدگی جدا نکرد چنین حکمی صادر کرد! این تناقض چگونه ممکن  بود؟!

این همه فعال سیاسی اصلاح طلب که یکجا محاکمه می شدند، نشانه چه بود؟ فعالانی که اکثرا در شب انتخابات و با فاصله 24 ساعت دستگیر شده بودند و از حوادث رخ داده هیچ نمی دانستند، اینمه حاکی از چه نکته ای بود؟ این محاکمه اصلاحات نبود؟ آیا محاکمه حجاریان به جرم طرح نظر در مورد نظام های سلطانی و حاکمیت دوگانه و.... می توانست ربطی به انتخابات و حوادث پس از ان داشته باشد؟ چاپ مقالات در نشریات کشور و طرح مباحث تئوریک چه ربطی به کودتای رنگی! و محرکان آن داشت؟ نظریات پارسونز، وبر، هابرماس و.... با انقلاب رنگی (و البته نه کودتای رنگی،که این یکی اختراع دادستان و علمای علوم کودتا در منابر نماز جمعه و سخنرانان صبحگاه های نیروهای نظامی است)چه ربطی دارد؟ می شود حجاریان را به جرم مقالاتی که در گذشته نوشته و در نشریات کشور چاپ شده و مطالبش برخلاف امنیت کشور شناخته نشده تا به جرم آنها محاکمه شود، به عنوان محرک حوادث اخیر محاکمه کرد؟ اعتراض به نحوه برگزاری انتخابات و درگیری های خیابانی چه ربطی به علوم انسانی و منابع غربی این علوم دارد؟

از جمله نوآوری های زمان ماست که غیر نظامیان کودتا می کنند! و نظامیان به صحنه می آیند تا بدنبال عوامل کودتا بگردند![1]

نام این یادداشت را از نام کتابی از حجاریان الهام گرفتم. کتابی که پس از ترور او چاپ شد و حاوی مقالاتش پیش از ترور و مصاحبه ای پس از آن بود.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:56  توسط حسین رجب پور  | 

ابطحی، قبل و بعد! زندان

(در میانه تابستان که ناگاه برای امتحانات تابستان خواستنمان، دوباره مسافر تهران شدم و آنگاه که بازگشتم حوصله ای بر نوشتن نبود، فاصله ای افتاد و در این فاصله چه ها که بر من و ما نرفت!)

اخیراً دوست رنج کشیده ای را دیدم که سابقه فعالیت سیاسی دارد و در پی اتفاقات اخیر چند روزی مهمانی زندان و زندانبانان نصیبش شده بود، چه ها که از ضیافت زندان نگفت! و اینکه نور حقیقت چگونه بر روح و جسم او تابیده است!

این ها را که شنیدم باز یاد آن تصاویر دادگاه افتادم و آن منظره خفت باری که در برابر دیدگانم بود!

*

نمی دانم در عصر رسانه که تصویر و کردار آدمیان به هر ثانیه اش ضبط است چه کس اصرار دارد به ما بقبولاند که اعترافات ابطحی را باور کنیم اما تغییر چهره اش را نبینیم و انگشت بدهان نمانیم که وی برای اینکه بفهمد«تقلب اسم رمز شورش بوده است» چرا می باید اینچنین (چنان که در عکس آمده)تغییر چهره دهد؟!

ابطحی از زندان به دادگاه آمد، در برابر رسانه های خودی(فارس، ایسنا، ایرنا) سخنانی گفت و باز به زندان بازگشت، بسیار خوب چندان فرقی با نمایش اعترافات از زندان نداشت، دوباره شخص پیش از احراز اتهام خود را محاکمه می کرد! خود از دادستان در اثبات جرمش مصمم تر بود! و...

اما چگونه ابطحی در طول سی و اندی روز زندان کل سابقه اش را به زیر سوال برد؟! تمام دوستانش را دشنام داد و بیکباره مدافع مخالفینش گشت؟ دادگاه بود یا نماز جمعه تهران؟! ابطحی بود یا حجت الاسلام احمد خاتمی! یا آیت الله جنتی؟! در آن روزها که بدون تفهیم اتهام، بدون برخورداری از وکیل و حتی تا مدتها بدون اجازه ملاقات با بستگان در زندان بود چگونه کارشناس و ریشه یاب رفتارهای پیش و پس از انتخابات گشت؟

آنها که اجازه ندادند خبرنگاران رسانه های مستقل به دادگاه راه یابند پاسخ دهند اما.....

اما هیچ صحنه ای بیشتر از تصویربرداری از پیرمرد 70  ساله ای که با قیافه ای تکیده و با چشمانی گود افتاده، نگاهش را در گوشه گوشه آن سالن کذایی می دواند و انگار گمشده ای را جستجو می کرد دردناک نبود.

اگر بهزاد نبوی را سال گذشته در جلسه ای که به همت جوانان اصلاح طلب در مشهد گذاشته شده بود، ندیده بودم و اگر آن لبخندهای همیشگی را بر لبان وی به یاد نداشتم شاید باورم می شد که این خود اوست؛ اما نه، باورم نمی شد! در آن جلسه بهزاد از انتخابات مجلس گفت و اینکه این بار در مورد رد صلاحیت ها گفتند: «آنها که می دانستند رد صلاحیت می شوند، اصلاً چرا ثبت نام کردند!» و اینکه شاید در آینده نزدیک بگویند خیلی ها که صلاحیت ندارند اصلاً چرا رای می دهند!! باورمان نمی شد که روزی ممکن است پیش بینی ها به حقیقت نزدیک شود!

اصلا چرا دیدن بهزاد نبوی در آن صحنه دردناک بود؟ شاید اگر سابقه بهزاد را نمی دانستم می شد چشم ها را به صحنه دوخت! اما نه، نمی شد.آگاهی خواب از سر می پراند!

بهزاد نبوی 70 ساله همو که سالها علیه رژیم شاه مبارزه، حتی مبارزه مسلحانه، کرده بود؛ شکنجه شده بود، زندان رفته بود و....، هموکه با 6 گروه مبارز دیگر در ماههای اول پس از انقلاب سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را پایه گذارد تا از انقلاب دفاع کند و حتی به نبرد مسلحانه با دشمنان نظام بپردازد، سخنگوی دولت رجایی، وزیر صنایع سنگین دولت میر حسین، نائب رئیس مجلس ششم و.... متهم به براندازی شده بود.

جداً ویژگی افرادی چون میردامادی(رهبر دانشجویان پیرو خط امام)، حجاریان(از پایه گزاران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی)، تاج زاده(معاون سیاسی وزارت کشور دولت خاتمی) و..... چه چیز جز تعلقشان به جناح منتقد دولت بوده است؟ سابقه مبارزاتی اینان بیشتر بود یا امثال بذرپاش، هاشمی ثمره، رحیم مشایی، یا حتی احمدی نژاد؟! انقلاب فرزندان خود را نمی بلعد؟!

آری، تقلب اسم رمز بوده است.

این روزها بسیاری حرف های دیگر هم اسم رمز شده اند و می باید معانی را از ورای آنها جست! علی مطهری در پاسخ شریعتمداری یکی از آن رموز را شکافته است!

 گفته اند اینکه بگوییم کسی که دیگران را به خیابان فراخوانده مسئول خون آنان است تمام انقلابیون و معترضان را در جای قاتلان و خونریزان می نشاند! اصلاً گفته اند که پیامبر به عمار فرمودند روزی فتنه ها در امت من بر می خیزد اما آنها که تو را می کشند باطل اند. عمار که در جنگ صفین کشته شد معاویه که با این روایت روبه رو شده بود گفت علی که عمار را به جنگ فراخوانده او را کشته است! عجب استدلالی!! اما شریعتمداری که مدافع استدلال بالاست و با این داستان تاریخی روبرو شده، گفته است که آنجا علی(ع) «حق مطلق» بوده و معاویه «باطل مطلق». بنابراین چون حق مطلق عمار را به جنگ خوانده! خون عمار به گردن معاویه است! و افزوده بود که اکنون حق مطلق در برابر باطل مطلق است و بنابراین موسوی، قاتل!

علی مطهری در مقام پاسخ ابتدا بر«مطلق»بودن خرده گرفته بود و اینکه درهرحال معاویه قاتل عمار بوده است؛ و سپس گفته بود در مورد امثال محسن روح الامینی و محمد کامرانی اگر هم آنها به اشاره موسوی به خیابانها آمده بودند، موسوی آنها را سالم تحویل بازداشت گاه ها داده است!

«پایه دوم استدلال نویسنده محترم این است که در چنین میدانی که یک طرف، حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است، اهل حق از هر وسیله می‌توانند استفاده کنند و هر ظلمی در حق اهل باطل رواست. اگر جوانی را که برای تماشای تجمعی آمده یا در آن تجمع شرکت کرده و حداکثر شعار داده، گرفتند و به بازداشتگاه کهریزک بردند و پس از دو هفته جنازه او را در حالی که آثار ضرب و شتم روی آن باقی است و فک او را شکسته‌اند، تحویل خانواده‌اش دادند؛ خانواده‌ای که در این دو هفته از هر گونه اطلاع رسانی درباره فرزندش محروم بوده، مسأله مهمی نیست، بلکه حقش بوده چون اهل باطل بوده است[1] همین عبارت ما را کفایت نیست؟!

 آیا بازداشت کنندگان مسئول حفظ جان بازداشت شدگان و در کل مسئول امنیت و جان افراد جامعه نیستند؟! مسببین کیستند؟! اصلاً بقول محمد مطهری (برادر علی مطهری) مسئله ظلم را چگونه تبیین می کنیم؟! اگر محسن روح الامینی فرزند یکی از بلند پایگان نبود آیا بازداشت گاه کهریزک تعطیل می شد؟! آیا بازدداشت گاه«غیر استاندارد»هم مانند «تقلب» اسم رمز است؟!، «حق مطلق» و «باطل مطلق» چه؟ «مسئول خون مقتولین» چه؟!

*

«آزادی» فصل مشترک تلاشهای یکصد ساله ایرانیان بوده است. تاریخ یکصد ساله ما میان جنبش، انقلاب و کودتا در رفت و آمد بوده است. گاهی استعمار خارجی، گاهی ارتجاع و گاهی نظامیان در برابر خواسته های ملی ایستاده اند اما جامعه ایران به گواهی آنچه در میان ملت می گذرد جامعه ای تحول خواه بوده است. خیابان های کشور بارها صحنه تظاهرات بوده اند و هر بار که میان قدرت و حقیقت فاصله ای مشهود افتاده است آزادی خواهان در صفوف بهم پیوسته به جنبش درآمده اند.

 «آزادی» را از ابتدا باید تعریف کرد، هرگاه آزادی را می نویسیم بخاطر بیاوریم که برای تنفس آزادی چه زندان ها در پیش و پس راه نهفته است. آزادی منتهای مسیر آزادیخواهی است و آزادیخواهی از دیدن زندان ریشه می گیرد. شاید بهزاد نبوی در 70 سالگی به آزادی می اندیشد و اینکه از ورای آن محکمه که تاریخ، سیمای دیگری از دیوارهایش به نمایش خواهد گذاشت چگونه هیئت منصفه ای که در نمایش این محکمه هیچ جایی نداشت میان قاضی و متهم قضاوت خواهند کرد.

آزادی اسم رمز آزادیخواهی است و آزادی میوه ای است که بر درخت آزادیخواهی می روید. نوشتن «آزادی» نیازمند آموختن الفبای آزادیخواهی است. و آنگاه که آزادی را شناختیم این روزهای پر رمز و راز را چه معنا می کنیم؟!



[1]. از اینجا می توانید متن کامل پاسخ علی مطهری به شریعتمداری را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:53  توسط حسین رجب پور  | 

ابولحسن بنی صدر در حال ادای سوگند ریاست جمهوری

«کارل یاسپرس: پرسیدم: مرد بی فرهنگی مثل هیتلر چگونه می خواهد المان را اداره کند؟هایدگر گفت:فرهنگ و تربیت مهم نیست.به دست های جذابش نگاه کن.»

آخرین مطلبی که بر روی وبلاگ گذاشته بودم, خواننده ای که نمی شناسمش کامنت گذاشته بود با این مضمون که من شاعرم و سر از سیاست در نمی آورم و دست آوردهای این چهارسال را نمی شناسم! هم خوشحال شدم، هم ناراحت. خوشحال از اینکه با نقل چند شعر از شاعران بزرگ این مرز و بوم به جرگه شعرا پیوسته ام(به زعم این خواننده)و ناراحت از اینکه اگر قضاوت آن خواننده در مورد دستاوردهای این چندساله، همچون فهم(و حتی کشفش)از شاعری من است؛باید بر قضاوت(وحتی شاید فهم او)گریست!

این روزها همه بیانیه های میرحسین موسوی و کروبی و...را می خوانند، نکته هایش را می شکافند و بیانیه 7و8 و....را باشرایط کشور وموضع گیری ها را با منطق خود مطابق می نهند. اما من بطور اتفاقی سخنرانی میر حسین موسوی در سالگرد 7تیر در سال گذشته را در ویژه نامه «اطلاعات» (البته اطلاعات خواندن تنها از آن رو دست داد که در قطار روزنامه دیگری توزیع نشده بود!) دوباره خواندم که سخنرانی جالبی بود و باز وجهی دیگر از انقلاب را در برابرم نهاد، میرحسین موسوی در آن سخنرانی توجه خود را به دو نکته در انقلاب (و در کل می توان گفت انقلاب ها) معطوف داشته بود و آن«ساده زیستی انقلابیون»و«تغییر چهره و نگرش انقلابیون»بود. موسوی که محور نقدش را تغییر تلقی ها از «بهشتی»و اندیشه هایش قرار داده بود بنوعی بر نقش قدرت و قالبی و رسمی شدن تفاسیر تاکید کرده و آن را مورد نقد قرار داده بود. هم تراز قرار دادن بهشتی با بنیادگرایان فعلی و ترویج قرائت بنیادگرایانه از وی، برای موسوی که خود از یاران و نزدیکان بهشتی بوده و نگاهی خاص به او دارد بسیار سخت می نماید. نکته دیگرِ سخن او، آرمانهای «ساده زیستی»و دفاع از «محرومین»بوده است. انقلاب ایران نگاهی شدیدا چپ گرا به عرصه اقتصاد داشت و درد محرومین داشتن و ساده زیستی برایش بسیار ارزش بود.30سال پس از انقلاب وقتی او واردات بی رویه و رواج فرهنگ مصرف گرایی و رقابت مصرفی را در جامعه ایران می بیند، در برابر پرسش های دیرین و شعارهای دیروز قرار می گیرد. واردات بی رویه و تبلیغ کالاهای لوکس در صداوسیمای دولت انقلابی برای او که شعارهای ابتدای انقلاب را از یاد نبرده است، سخت دردناک است. جالب آنجاست که این واردات گرایی با نمایش باز گشت به شعارهای انقلاب همراه است. جای تعجب نیست حضور وزیر میلیاردر در این دولت؟!

آن سخنرانی موسوی را که دیدم و موضع گیریهای اقتصادی وی در رفع فقر از طریق اشتغال در  انتخابات، فهم زمانش را دیدم و اینکه حمایت از محرومین را بجای تاکید بر شعارهای توزیعی (ادعای هر سه رقیب)بر تولید و تولید محوری و اشتغال زایی (حمایت از اقتصاد ملی بجای واردات) قرارداده بود، یک انقلابی فهیم را در گذر زمان نشان می داد و اینکه فهم زمان و رسیدن به عدالت از رهگذر بازار(و نه شعارهای ابتدای انقلاب) را پیشه کرده است. موسوی انقلابی ای به نظر می آمد، مانده در امواج انقلاب. موسوی از خلال آن سخنرانی فرزند انقلاب دیده می شد، فرزندی که ناظر تحریف و استحاله آرمان ها و آمال انقلاب توسط نوادگان شده است! حقیقت آرمانخواهی در برابر نمایش آن، این انقلابی پیر را برآشفته بود.

اینگونه بود که سیمای این انقلابی و آرمانش را روشنتر دریافتم.

آن خبر را می توانید از اینجا بخوانید:

ضرورت بازکشت به اندیشه های شهید بهشتی

*

اما در این روزگار پر سر و صدا که احتمال ترک کشور توسط سفرای کشورهای اتحادیه اروپا مطرح شده است، احتمالی که با دستگیری کارمندان ایرانی سفارت انگلیس اوج گرفته، باز به تاریخ انقلاب بازمیگردم و وقتی تاریخ را ورق می زنم، خروج این سفیران را در آخرین روزهای دولت هاشمی و بدنبال دادگاه میکونوس و تیرگی روابط ایران و آلمان باز می یابم. خروج این سفیران یکی از بزرگترین بحران های سیاست خارجی کشور شده بود، اما پس از دوم خرداد بازگشت آنها بدون عذرخواهی ایران یا.... صورت گرفت و اولین پیروزی دیپلماتیک خاتمی بدست آمد، این نکته را که مرور می کنم معنی آن دستاوردهای بالا هر چه بیشتر برایم زنده می شود.

راستی تلویزیون اسفند پارسال که خاتمی اعلام حضور کرده بود فیلم 14 اسفند 59 و گوشه هایی از سخنرانی بنی صدر را با عنوان «عبرت»! نشان داد، آخر بهار امسال هم که خاتمی نیامد و انتخابات هم برگزار شد باز بنی صدر و داستانش را گفت بنظر چه نکته ایست که صداوسیما را اینقدر به ماجرای بنی صدر علاقه مند کرده؟ منِ شاعر! اصلاً می توانم بفهمم؟

 براستی«باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت» واگر نوشتن اینگونه ابیات، آدمی را شاعر و فهم او را نا فهم می کند، بگذار در نظر این شاعرشناسان، شاعر شوم و البته در مقابل تنها آرزو کنم که «یارب مباد که گدا معتبر شود»!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:53  توسط حسین رجب پور  | 

در محيط طوفان زا، ماهرانه در جنگ است ناخداي استبداد با خداي آزادي!

چه بگویم که آیندگان نگویندم که در این محیط طوفان زا کنج عافیت گرفتم و از صحنه غایب؟ چه بگویم که آیندگان نگویندم که در مرگ آرزوها خاکسترنشین بودم و در قفسِ عزلت نشینی مرغ آزادی را کشتم؟ چه بگویم که آیندگان نگویندم که بودی و اینگونه شد؟! چه بگویم که آیندگان از میراث مبارزه ام در میدان رزم این روزها نپرسند؟ چه بگویم که آیندگان از طنین صدایم در این همهمه سکوت نپرسند؟ چه بگویم که آیندگان از بغضِ گلویم نشانه نپرسند؟ چه بگویم که آیندگان از مسئولیتم در تداوم راه آن شمع های پرپر نپرسند؟ اصلاً چه بگویم که آیندگان مرا سهامدار22خرداد و هم قَسَم مقسمان تزویر و خشونتش ندانند؟ چه بگویم که آیندگان از هواخواهی دموکراسی و آزادی دوستی و سستی ام در برابر آزادی کشان نپرسند؟ چه بگویم که آیندگان ودیعه رایم را وداع با رای نخوانند؟ اصلاً چه بگویم که وقتی نگاهم در نگاه روح الله شهسوار، اشکان ذهابیان عزیز و صدها دوست اسیر و در بند این روزها گره خورد خجل و روسیاه نگردم؟ چه بگویم آنگاه که بودم و دیگران «صدا را مرهم فریاد زخم خویش» کرده اند، اما من «به پیش زخم دلم خجل» ماندم؟!

نمی دانم، نمی دانم چه بگویم! آوار این سیل مصیبت که بر قوم و تبار خویش می بینم و «هزار امید بنی آدم» که بر باد رفته! به سرنوشت و سرشت خویش می سوزم و می گریم که «باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت»؟ وقتی داستان را از انتها به ابتدا می خوانم بیانیه ثبت نام موسوی سخت درکم می شود که گفت روندهای موجود را نه آن چیزی که می باید و می تواند باشد می دید و می بینم! و این داستان دنباله دار را البته ادامه دار می بینم!

پیش از انتخابات، آنگاه که بجای درس خواندن کار من و دوستانم شده بود حضور هر شبه در میدان ولیعصر و تماشای قومی که به شور تغییر گرد آمده بود و با شعورش بر خط انحطاط رقم بطلان می کشید و ترانه خوان بهاری دیگر بود و نغمه خوان نوروزی دیگر، گمانم بود که در متمدن ترین کشور خاورمیانه می زیم و این شعور که بدون هیچ خشونت و درگیری و کاملاً مدنی انقلابی سبز در فضای رخوت زده پدید آورده بود شگفت زده ام می کرد. آنقدر این تحول و درپیچیدن این شور سریع بود که من و فعالانی همچون من تنها تماشاگر شده بودیم! جمعی از دوستان که شعور سیاسی شان را ضمیمه شهرت شیخ کرده بودند نیز بروشنی در انبوهی جمعیت سبز خیابان ها و میدان ها گم شده بودند و طلایی و فیروزه ای و سفیدی دستبندشان راهی به منزل دوست نمی یافت. گروهی چون من نیز که آدرس را درست رفته بودیم در شتاب حوادث و غربت خوابگاه تنها ناظرانی مشتاق و حیران بودیم!

آن شور را که می دیدم و حوادث را با وزنه تاریخ می سنجیدم شک در باورم قوت می گرفت. هیچ فراموشم نمی شد از فضای باز آستانه انتخابات 84 و نتیجه ای که ناباورانه از آن زاده شد! این آزادی ها در زمانه ای که «النصر بالرعب» راهبرد غالب بوده است هیچ معنای نیکویی نداشت، همان شک بود که موجب شد در آخرین مطلبم سرنوشت انتخابات را گره خورده با خیابان ها ببینم و سخن از دوران ملی کردن صنعت نفت آورم.

آوار نتایج و آن محصول دور از ذهن که محصولی تحویل داد! آن قهقهه دهشتناک قدرت و باطوم ها که سر داده شد ما ماندیم و بغضی فرو خورده در گلو. این بار هم ناظر بودم! اما ناظری حیران و ناامید که آمار و آوار دیوار پندارهایش را فروریخته بود. آنگاه که تورم 25% به مصلحت 15% می شد، آنگاه که شبکه sms از کره مریخ! قطع می شد، آنگاه که عطر توطئه مسحور و دلنواز در فضا پخش می شد! فتح قله های انتخابات و خرج از حساب ارزی رای ملت چندان سخت نبود و سرسوزنی قانون گریزی برای جلوه گری و تاسیس دکان دین به دنیا فروشی و قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت کافی بود!

از آن روز حوادث بسیار پدید آمد و نگاه آینده جو مشتاق من هر روز در افقی خسته می دود و میان اکنون و آینده مانده. آز آن شنبه و ملتی که رای خود از موسوی طلب می کرد و طامات بافی ها را پنبه می کرد و بیکباره چهره شهر دگرگون شد، آن یکشنبه و آتشی که بر سر هر کوی برزن در میان تاریکی چشم را می نواخت، آن دوشنبه و تظاهرات میلیونی اش که از جنگل آدمها، هیمه ای عظیم ساخته بود که شعله های برافروخته اش شراره های امید را در هر کران منتشر می ساخت، آن سه شنبه و برهم خوردن خیالات و اوهام خام اندیشان و ملتی که در رفتار هدفمند شده بود، آن چهارشنبه و پلی که از سکوت معنادار آن جمعیت انبوه لرزه بر اندامش افتاده بود، آن پنج شنبه و سوگ شهیدان و سرانجام آخر هفته.

ما را به مسلخ آرزوها فراخوانده اند و قدرت را در جای واقعیت نشانده اند و حقیقت را فدیه و فدای مصلحت کرده اند و نادیده مان گرفته اند و پنجه در صورت وجودمان کشیده اند و به ضیافت چماق دعوتمان کرده اند و از خرداد پرحادثه صدها 18 تیر ساخته اند و جشن خس و خاشاک براه انداخته اند و پیراهن ها را از شلوار برون کشیده اند و قیافه های چرک را روبروی نزاکتمان نشانده اند و بر بودنمان نمره منفی داده اند و هیچ اندر هیچمان کرده اند و ... .

در میانه این بازی عظیم با قلبی جریحه دار و مشتی کوچک مانده ام که چه کنم؟ جواب خود و خدا و آیندگان را چه خواهم داد؟ خدا عاقبتمان را به خیر کند.

در این میانه ی پر هراس تنها شعر ابتهاج که بر دفتر موج سوم نقش بسته بود توجهم را جلب می کند:

به سان رود

که در نشیب دره

سر به سنگ می زند

رونده باش

 

امید هیچ معجزی

ز مرده نیست

زنده باش

ه.الف.سایه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:30  توسط حسین رجب پور  | 

تصویر جلد هفته نامه همت در بهمن 87

در روزهای اخیر در حالی به 22خرداد نزدیک می شویم که فضای کشور بشدت به سمت قطبی شدن پیش رفته است. فضای سیاسی انتخابات ریاست جمهوری از پس مناظره تاریخی میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد دستخوش تحولات فراوان بوده است. تقابلی که در این مناظره از قاب تلویزیون گذشت و بر ذهن و ضمیر مخاطبان نشست در واقع تقابلی بود ریشه گرفته از انقلاب و به قدمت تاریخ 30ساله جمهوری اسلامی. اما این تمام بحث نبوده است، سیمای مناظرات بعدی حاکی از نزاعی گسترده و حساس است، اشارات زیر جنبه هایی از این نزاع را می شکافد:

1-     فرزندان انقلاب: موسوی و احمدی نژاد هر دو فرزندان انقلاب هستند، با این تفاوت که اولی از نسل اول و دومی از نسل دوم انقلاب است. اولی آبدیده ی مبارزات پیش از انقلاب و انقلابی از بابت آرمان های انقلاب و دومی پرورش یافته در کوران منازعات انقلابی و انقلابی از جهت خشونت های انقلاب. تقابل دو نسل که اولی دلمشغول آرمان های اصیل انقلاب و دومی درگیر و متوجه مطلق اندیشی انقلابیون و تنازع بقا است، فرزندان متفاوت انقلاب و نتایج آن را به صراحت بیانگر است. اولی در دوران جنگ فضای کشور را به زمان صلح نزدیک می کند و دومی فضای صلح را به فضای شبه جنگی بدل می کند. ادب و نزاکت اولی و پرخاش و دروغگویی دومی دو چهره انقلاب را نیز نشان می دهد.

2-   اسم رمز «هاشمی» است: بواقع احمدی نژاد برای تسلط دوباره بر کرسی ریاست جمهوری یک استراتژی و یک تاکتیک بیشتر ندارد. استراتژی او جوسازی و تاکتیک او استفاده از دید اکثراً منفی جامعه نسبت به هاشمی و ثروت خانواده اوست. احمدی نژاد که صعودش را مرهون قرار گرفتن در قطب مقابل هاشمی (شخصیت معروف به مرد شماره 2 نظام) است با تکرار دوباره همان نام و همراه با ارائه گزارشی تحریف شده از عملکردش، فریب مردم را نشانه رفته است. همچنین او در شرایطی دست به این عمل می زند که عملاً با همراهی صدا و سیما، مخالفین و متهمان از دفاع محروم می شوند، پس او با همراهی بلوکی از قدرت تخریب هاشمی را زمینه صعود دوباره اش ساخته است. «هاشمی» اسم رمز پروژه مشترک او و دوستانش برای تداوم حکمرانی است.

3-  انصار حزب الله: پس از چهار سال سرانجام احمدی نژاد با چهره جریانی اش به میدان آمد و نقش مواضع انصار در بیان او کاملاً هویدا شد. تمام آن مطالبی که فاطمه رجبی در سایت خود می نوشت و بسیاری آن را بیان غیرمستقیم دیدگاه دولت می دانستند در این مناظرات آشکار شد و وی با این کار در عین حال حمایت گروه های میانی اصولگرایان (جامعه روحانیت مبارز و جمعیت موتلفه) را از دست داد، هر چند که حمایت همه جانبه همان بلوک قدرت از وی، اختلافات را همچنان پنهان نگهداشته اما اجماع بر سر عبور از احمدی نژاد را شدت بخشیده است.

4-  بحران سازی بجای مدیریت بحران: احمدی نژاد با طرح اتهامات وسیع در برابر انتقادات کوشیده است تا در سیاست داخلی نیز تهاجمی رفتار کند در حالی که اینبار نتیجه رفتارش را می باید نه در قطعنامه ها و تحریم های شورای امنیت، بلکه به عیان در خیابانها ببیند. بدنبال این مناظره ها شهرهای کشور از حالت عادی خارج شده و به یارگیری دوطرف انجامیده است. در واقع احمدی نژاد با رفتارش بحرانی را ایجاد کرده که در صورت تقلب یا... کنترل آن جز با خشونت امکان پذیر نیست. او جامعه بخواب رفته ایران را بشدت تحریک و بشدت سیاسی کرده است.

5-   دروغ های انقلابی:  هنگامی که احمدی نژاد برای توجیه عملکردش به دروغگویی مداوم متوسل می شد نمی دانست در شرایطی که مخالفینش نیز به تلویزیون دسترسی دارند و نیز در شرایطی که رقیبش برای صراحت و پاسخ به اتهامات لحظه ی درنگ ندارد این دروغگویی به رسوایی بزرگی علیه وی بدل خواهد شد. دروغ انقلابیون لحظه ای است که مردم از انقلاب ها نا امید می شوند و اکنون احمدی نژاد که اسم رمزش را «هاشمی» و ثروت اندوزی انقلابیون قرار داده است در برابر چالش بزرگتری است و آن دروغگویی انقلابیون است. نکته ای که تمام انحرافات انقلاب ها را بدنبال خویش می آورد.

6-   موج سبز: این موج سبز که چهره و سیمای شهر را دگرگون کرده و تا آنجا اهمیت دارد که موضع گیری های تند احمدی نژاد بدنبال فراگیر شدنش رخ نمود و از این حیث بزرگترین تحول انتخابات بوده است. پیش از این تبلیغات شهری کاندیداها یا بواسطه چسباندن عکسشان به در و دیوار انجام میشد که دیگر به نمادی عادی و حتی منفی (از لحاظ سنگین شمرده شدن هزینه های تبلیغاتی کاندیدا ها) بدل شده بود یا اصلاً تبلیغات در سطح ستادها معنی داشت و در شهر چندان اثری از آن نبود. آنچه این دستبند های سبز به ارمغان آوردند گسترش تبلیغات از ستادها به سطح شهر و نیز انسانی کردن تبلیغات بود. دیدن یک حامی جنبه ی عاطفی و انسانی قوی ای برای حمایت ایجاد می کند. موج سبز بدون شک بزرگترین عامل موفقیت اصلاح طلبان و بزرگترین عامل غافل گیری و بر هم خوردن طرح های محافظه کاران برای چینش فضای انتخاباتی و رقابت کنترل شده بوده است.

7-  آرامش فعال: و سرانجام همچون سرنوشت نهضت ملی شدن نفت خیابان ها با سرنوشت انتخابات گره می خورند. از مهمترین عواملی که اصلاح طلبان را در طول 8 سال دولت خاتمی تضعیف و از میدان بدر کرد، ترس یا عدم توان آنها در بهره گیری از حمایت مردمی بود. اصلاح طلبان از رادیکال شدن شعارها (مدل حوادث پس از کوی دانشگاه) می هراسیدند و این موجب شد تا در مقابل اعمال محافظه کاران (از جمله بستن فله ای روزنامه ها) نتوانند واکنش مناسبی نشان دهند. آینده انتخابات به خیابانها وابسته خواهد بود. تابحال که خوشبختانه هواداران مهندس با سازماندهی مناسب از بروز درگیری جلوگیری کرده اند اما روند تحولات احتمال بروز درگیری را بالا می برد. وجود هواداران و احتمال واکنش مردم و درگیری مانع مهمی بر سر تقلب در انتخابات است و همین نکته است که در فضای بشدت قطبی شده امروز تعیین کننده خواهد بود.

آنها که حامیان اصلاح طلب میرحسین موسوی را نقد می کردند و طعن می زدند که حمایت از یک اصولگرای اصلاح طلب پیشه این هواداران شده است اکنون در برابر شجاعت و صراحت لهجه مهندس حرفی برای گفتن ندارند. آنها آنروز تشخیص نمی دادند که میرحسین بدنبال تشکیل جبهه ای در برابر احمدی نژاد و بلوک قدرتمند حامی وی است و نیز تنها کسی است که در شرایط بحرانی اخیر توان و شخصیت برخورد با فشارها را دارد. در شرایط اخیر حمایت از میرحسین موسوی (که نشان داده است قاطعیت و هنر رهبری گروه های منتقد را دارد) صحبت چهره به چهره با مردم و حضور آرام اما فعال در صحنه نقش تعیین کننده خواهد داشت.[1]

 



[1] . عکس مطلب مربوط به هفته نامه «همت» از نشریات نزدیک به انصار حزب الله است که چندماه قبل منتشر شد و به خاطر همین جلد توقیف شد. تکرار همین ادعا در سطح رییس جمهور و عدم واکنش ها دلیل روشنی بر برداشت های متن بالاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:25  توسط حسین رجب پور  | 

2 خرداد سالن 12000 نفری آزادی

2 خرداد ورزشگاه 12000 نفری آزادی

این روزها بحث انتخابات داغ است و در میان گروههای مرجع «چه کنم؟» ها سوال اصلی! هنوز وقتی دوستانی را می بینم که می گویند رای نمی دهند چون همه کاندیداها عین هم هستند و در انتخابات اتفاقی نمی افتد از خودم می پرسم که چندبار و چقدر دیگر باید تحقیر شویم تا این دوستان بفهمند که نژادی کوچک را نباید به کاری بزرگ گماشت! تا اینکه بفهمند سیاست، فلسفه نیست که سروکار ما با حقیقت باشد و ذره ای هم مو لای درزش نرود، تا بفمند که در عالم سیاست بواقع سروکار ما با قدرت و بهتر و بدتر است و مرز میان خیر و شر همان فاصله بهترین و بدترین نیست.

اما این جدال کروبی و موسوی هم در جای خود حرف بسیار دارد. از این دو، اولی رادیکال و دیگری کندرو؛ همان اولی! صریح و دیگری مبهم گو است. پس چرا خیلی از فعالان همراه دومی شده اند؟! بسیاری از دوستان حامی کروبی که اکثراً جوان هم هستند، حامیان موسوی مخصوصاً حامیان حزبی و اصلاح طلبش را به بازی خوردگی و اشتباه متهم می کنند. البته من اینگونه فکر نمی کنم و به نظرم نظر این دوستان از کم اطلاعی آنهاست. جدا از چرخش های شیخ! که وی را نزد فعالان باسابقه و همراهان حزبی اش (مخصوصاً مجمع روحانیون) غیرقابل اعتماد کرده و جدا از سیاست های چپ گرایانه موسوی (مثل محدودسازی واردات و حمایت از قشرهای محروم) که گروهی را منتقد و گروهی را حامی موسوی کرده، مسئله اصلی اینست که موسوی مدیری است که در یک دوره بحرانی و با کابینه ای ائتلافی کشور را اداره کرده است و اتفاقاً بد هم اداره نکرده است.

ماحصل 4سال حکومت احمدی نژاد فقط از میان رفتن منابع، رواج دروغ گویی سیاسی، انحصار طلبی، رکود، تورم و... نبوده است، در واقع در طول دوره وی گروهی قدرت گرفته اند که به این سادگی ها حاضر به از کف دادن قدرت نیستند، قدرت گروههای فشار چندین برابر شده است. این گروه فعلی دیگر اصلاً خود را مطیع و منقاد حوزه های علمیه نمی بیند، اصلاً روحانیت را در صدر نمی بیند تا خود را در ذیل مشغول دارد!، این گروه دیگر خود برای کشور تصمیم می گیرد و ..

موسوی مدیری است که خیلی ها معتقدند با توجه به سابقه 8ساله اش می تواند این شرایط بحرانی را کنترل و وضع خطرناک فعلی را بسامان کند و این نکته ای ایست که بعضی دوستان فراموش کرده اند! آنها چون تا بحال دور از بازی بوده اند اکنون نیز در زمین بازی تنها خود را دیده اند و اصلاً قدرت حریف را دست کم گرفته اند. حریف اصلاً می خواهد مفهوم انتخابات را از میان بردارد و ریاست جمهوری را مادام العمر کند (به مخالفین می گوید اصلا چرا ثبت نام کردید!) تجربه هوگو چاوز را دربرابرش می بیند. اما آنها در طبل شعارهای خود می دمند، بگذریم! بهر حال فهم این نکته خود مسئله ای محوری و بسیار مهم است.

در مجلس دوم و سوم تعارضات جناحی بشدت بالا بود، آنزمان که حذف خودی ها هنوز باب نشده بود! اکثریت ضعیف چپ و اقلیت قوی راست در برابر هم بودند، در دولت وزرا استعفا می دادند، به دلیل ابهام قانون اساسی بر سر اختیارات، رئیس جمهور هم با نخست وزیر اختلاف داشت، جنگ هم بود اما موسوی دولت را اداره کرد. موسوی در شرایط بحرانی مملکت را  واقعاً اداره کرد و اینست رمز حمایت از موسوی در شرایط حاضر.

*

اما از همه اینها که بگذریم بنظر می رسد میرحسین آن موجی را که 4سال دربدر دنبالش می گشتیم ایجاد کرده است. این پیرمرد مهربان که نزدیکانش از ساده زیستی و صداقت بالایش می گویند با موج سبزی که همراهش شده انقلابی را در کشور خشونت زده ما ایجاد کرده است. او که با ملی مذهبی ها و دکتر پیمان و جاما (جنبش مسلمانان مبارز) در دهه 40 شروع کرده آنقدر احترام داشته که دکتر پیمان بعد از 40 سال و علی رغم جدایی (چراکه میرحسین با عضویت در حزب جمهوری اسلامی پس از انقلاب خودی شد و پیمان همچنان غیرخودی!) به حمایت علنی از او برخیزد و در سمت دبیرکلی جاما هم به نفعش بیانیه دهد، او با موج سبزش براستی عالیجنابان سرخ پوش و خاکستری را به سخره گرفته اند.

و اکنون صدها دختر وسر جوان با دستبند های سبز زنده بودن خود را فریاد می زنند. و اکنون تمام این خیل عظیم «ما» شده ایم، مایی که به یاری میرحسینِ مان! «آنها» را به مبارزه طلبیده ایم. حال «ما» سبزها! چکار داریم که دیگران شعار change داده اند، ما با رنگ سبزمان تغییر واقعی شهرها را به ارمغان آورده ایم. ما با دستبند های سبزمان، خشونت و خشونت طلبان، بنیادگرایان و انحصارطلبان را یکجا به مبارزه طلبیده ایم.

*

از آنسو عده ای عکس کرباسچی و نجفی و عبدی و مهاجرانی و سروش و احمدی و قوچانی و ابطحی در دستشان است، اما من به این «عکس» ها چکار دارم وقتی خاتمی و حجاریان سحابی و پیمان و نبوی و معین و خویینی ها و کدیور و اباذری و ثقفی و مهرجویی و فرمان آرا و نامجو و مخملباف و... تا اعظم طالقانی و کشاورز و نصیریان و انتظامی و ... در کنارم ایستاده اند. آن «عکس» های فردی را چرا بنگرم وقتی پوستر های 75 نفره (اساتید جامعه شناسی) و 71 نفره (اساتید علوم سیاسی) و 125 نفره (اساتید دانشگاه امیرکبیر) و... را در برابر چشم دارم!

*

وضعیت را که با دقت می نگرم، ما سبزها! Change را در «دولت امید» یافته ایم و دست یاری به یکدیگر داده ایم تا دومین دوم خرداد را رقم زنیم. ما اگرچه اجماع نخبگان را با خود داریم اما منتظر نماندیم و خیابانها را با گام های سبزمان فرش کردیم، ما سبزها موج آفریدیم و طوفان را ایجاد کردیم. سونامی ما سبزها کاخ پوشالی سیب زمینی بخشندگان! را هدف گرفته است! ما دولت سیب زمینی نمی خواهیم!

*

دوم خرداد که در سالن سرپوشیده آزادی بودم سبزها جای سوزن انداختن نگذاشته بودند، سبزها سالن را فرش کرده بودند. به سبزها گفتم که من هم سبزم لااقل کمی هم به این عضو کوچک سبزها جا دهید! و عجب شوری بود. اتوبوس های پارک شده در پارکینگ ورزشگاه و ماشین های بسیار، قدرت ما سبزها را نشان می داد!

*

صبح دیروز هم با دکتر ستاری فر – که واقعا از ذخایر علمی و از برترین اقتصاددانان و مدیران اجرائی کشور است- از فیلم میرحسین می گفتم و انتقاد می کردم که جای آزادی ها کو؟ و چرا رهنورد نبود؟ و چرا انبوه سخنرانی های میرحسین در باب مسائل مختلف در این فیلم نبود؟ دکتر از زمان اندک فیلم می گفت و البته اینکه این فیلم مشکلات جامعه را نشان می داد و تقاضاهای اجتماعی را بازتاب می داد، اینکه این فیلم demand محور بود! و البته به نسبت موفق. یادم آمد که نام فیلم «میر حسین و سبز پوشان» بود!

 و سرانجام باید گفت که از همین حالا می توان سونامی 22 خرداد را انتظار داشت؛ و ما سبزها آماده ایم و آمده ایم تا در فردای آن روز یکصدا بخوانیم «سر اومد زمستون، شکفته بهارون»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:12  توسط حسین رجب پور  |